من بعد از نتایج آزمون جامع به این نتیجه رسیدم که به من رتبه 1 هم بدن شاکی ام!
با وجود پیشرفت رتبه و برگشت به اندازه 18 تا ولی ما همچنان از زیر شیرینی دادن به آرمیتا اینا فراری هستیم!(به هر حال آدم از دبیرانش که فقط درس یاد نمیگیره!)
*بچه ها،تمنا دارم که نگذارید بحث به طلایه داران و نابودی و تحلیل سمپاد بکشه!خواهشمندم!چون خود خبر به اندازه بی غیرتی و کاری نکردن ما و بر جای خویش لمیدنمان دردناک نیست!من مطمئنم که اگه همون حرفها رو سر 201 بزنند حداقل با اینکه فایده ای نداره ولی قریب به 9 نفر از هر 10 نفر واقعا و عمیقا متاثر میشن!این نسبت تو کلاسای ماها برعکسه.از این جمله تون خیلی بدم میاد و واقعا دوست دارم که گوینده این حرف رو در همون لحظه مورد عنایت قرار بدم :ما که داریم میریم!دیگه برات مهم نباشه فاطیز.از ما که گذشت!دیگه کاری براش نمیتونیم بکنیم! یه سوالی مگه همتون اینو نشنیدین که من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی بر خیزد،من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر میخیزند!از ما که گذشت!از کلی از فارغ التحصیل ها هم که گذشته!سوم هم که دو سال بعد میرن!پس فقط دوما و اولا و راهنمائی ها که خیلی حرف شون پیش مسئولین اهمین داره برن بحرفن واسه خودشون دیگه!؟شد شد نشد هم نشد!؟هم مدرسه ای هاتون وزارتی شدن بدبخت شدن مهم نیست دیگه1؟
البته در این زمینه یکی از سوالاتی که برای من هنوز مطرحه اینه که واقعا،واقعا واقعا،چرا؟!چرا نباید سمپاد عزیز بماند!؟چرا باید نابود بشه!؟آقا نخبه نباید یه جا جمع شه!؟من که خودم ادعای نخبه بودن ندارم ولی وقتی مراکز رو به تعداد موهای سرتان میکنید و بعد سمپاد را میبندید و همه وزارتی!مثل این است که به یک کاسه آش لذیذ یک تغار آب اصافه کنید!!!بعد شما کل اون تغار رو بخورید هم مزه کاسه اولیه رو نداره!من واقعا درک نمیکنم این خصومت رو !این کاملا نخبه کشی واقعیه!نخبه ها نباید یه جا جمع شوند؟!چشم!بر دیده منت!ولی نابودشون نکنید!صورت مسئله پاک کنی است این کار!و به قول معروف کسی صورت مسئله رو پاک میکنه که قادر به حل اون نباشد.
خلاصه اینکه دوستان عاجزانه تمنی دارم!التماس میکنم!نزارید بحث به این موضوع بکشه!برای شما که مهم نیست!حداقل اون 4 نفر رو کچل نکنید!
والسلام!
پ.ن:من به این نتیجه رسیدم که آدم وقتی واقعا واقعا یه چیزی رو بخواد بهش میرسه!مثلا این خیلی معروفه که خدا حاجت شکم رو زود میده!:دی !من الان دارم واقعا به این نتیجه میرسم که وقتی یه چیزی رو از اعماق دلت طلب کنی(مثل گشنه ای که هوس یه جور غذایی رو میکنه) میرسی بهش!
پ.ن:این بیت رو یکی از دوستان اول سال سروده بود حیفم اومد که مطرح نکنم خیلی جالب گفته بودند!فقط خودش امیدواره که این بیت به دفتر دبیران کشیده نشه!
(جناب آقای)کاظمی،با غم عشق تو چه تدبیر کنم! تا به کی در غم تو هندسه تحلیل کنم
همون قضیه گردی زمین و سلام و خدافظی!فقط امیدوارم این دفعه یه ذره فاصله بیشتری بندازه!
خدافظ تا سلامی دگر(اگر ستاره دار نشویم!)
یک کار هیجان انگیز(البته نسبی)
بنا بر گفته ای که منسوب به جناب انیشتن است:«اگر میخواهی بدانی چیزی رو واقعا فهمیدی به مامان بزرگت یاد بده»اینجانب اقدام به آموزش کامپیوتر به مادر بزرگ خویش نمودم!
اولش کلی میترسیدند!دست به کیبورد نمیزد!یا حتی انگشتش رو روی موس تکون نمیداد!اما ترسش که ریخت شروع کرد!و راه افتاد!فعلن زبان فینگیلیش،کار با موس ،تایپ نسبی،انتخاب سایز و رنگ فونت،چت کردن(استفاده از اینتر و ..) رو یاد دادم!جلسات بعدی میل فرستادن و کپی پیست و کار با بیس کامپیوتر رو یاد میدم(همون کار با ویندوز)!(آخه اینترنت هیجان انگیز تر بود واسش)اگه حسش باشه و خدا بخواد!برنامه نویسی رو هم بهش یاد میدم(البته این برای اینکه بفهمم خودم چقدر یاد گرفتم!)
شما نیز میتوانید اینکار را با صبوری تام برای مامان بزرگ هایتان انجام دهید!و بعد سبزی پاک کنی هم آنلاین میشود!:دی
فعلن بای
آزمون،هه هه؛این قسمت یکی از مزخرف ترین قسمت های زندگی منه!که واقعا نمیدونم اگه ندم چه اتفاقی میفته!(جز شادی و سرور مضاعف خودم)در هر حالت این نیز گذشت و من هنوز جرئت تصحیح ندارم.فقط خدا کند از دفعه قبلمان بدتر نشویم!از تحلیل آزمون نویسی مخصوصا قسمت قیزیک خیلی بدم میاد!چون لی نزده دقیقا در قسمت فیزیک پایه هست...و نمیخوام بنویسم که چون سر دیف و هندسه خیلی فان بود وضعیتم ؛و رلکس و چرت!سر شیمی و فیزیک پایه تست ها رو کاملا به صورت انتخابی میزدم!
بعد از آزمون آنچنان با :دی ای آمدیم پائین که هرکس مارا بدید بگفت که خیلی شادیا فاطیز!ما هم با سریش درونی مان دو گوشه لب را به بناگوش چسباندیم و با جویباران در دل به پائین رهسپار شدیم!بدبختی این است که جتی در خانه هم نمیتوان گفت که چقدر گند زدم!
الان هم خیلی برام مهم نیست ،فقط امیدوارم هندسه و ادبیاتم رو خوب زده باشم!همین.
بگذریم...من دیگه هیچ وقت نمیزارم مادرم و برادرم با هم پاشند برن سفر!چون با اینکه یک مامان بزرگ خیلی خوب و گل و .. دارم؛بعد از 3 روز زندگی با هم دعوایمان شد!خب من چجوری بگم که من شب امتحان مثل خفاش و موش میمونم!هی راه میرم!یه جا بند نمیشم!خلاصه اینکه دعوایمان شد!یک مصیبت بر مصایب صبح آزمون!
خیلی خنده داره که صبح هوا یخچال باشه،و تو نخوای(به خاطر ناامید نکردن دوستات و انرژی منفی ندادن)تو پیلوت بمونی،و بری حیاط و بدوئی!و در عین دویدن هندسه هم بخونی!نه خوبه!واقعا اون هورمونه شادی بخش ترشح شده که من با :دی رفتم و برگشتم!
فقط چند چیز درباره سوالات آزمون جامع:
من واقعا نمیدونم!ما کجا خوندیم که نوش آذر و مهرنوش(فرزندان اسفندیار) توسط کی کشته شدند؟!(به طور دقیق)
آدم از کم زدن شیمی حرصش میگیره!آزمون تف و تو خنگ و چه چاره!؟
فیزیک پایه قرارداد با شکست و عدسی رو فسخ کرده(همون چیزی که من خونده بودم)و با فشار قرار داد بسته بود)
دیف و دیفرانسیل و دیفرانسل و انتگرال و...!1 فرمول مثلثاتی اگر در خاطرم باشد!عمرا!همه رو نشستم نوشتم!و وقت برای بقیه کم اومد!
این خط رو کشیدم که کلا از مبحث بیام بیرون!
*من موجود سریشی میشم،اگه حالم کلا ناخوش باشه!
*یک توصیه ناجوانمردانه به تمامی دبیران محترم:اگر بچه های کلاس شلوغ میکنند،اگر یک کلاس خاموش ترسیده لازم دارید!اگر از صدای نفس شاگردان اعصابتان خورد میشود!به روش آقای ص عمل کنید!از صبح کلاسهای زنگ اول و دوم را شست و شو دهید و وحشت زده شان کنید!(با دو سه تا داد ،چشم غره،و احیانا بیرون کردن یک نفر(این رو نمیدونم)البته اگر این چیزها برای بچه های کلاستان طبیعی نیست!)بعد یا واقعا عصبانی هستید یا نه!در هر دو حالت میتوان با کمک یکی از همکاران این وحشت زدگی را تکمیل کرد(که ایشان بگویند که شما خیلی عصبانی هستید و بچه ها حواسشان را جمع کنند و دست از پا خطا نکنند!)بعد شما یک کلاس آرام!ترسیده و بدون نفس خواهید داشت!(و طفلک دختر راستگوی آن کلاس!که مثل من اگر استرسی باشد و شنیده باشد که شما یکی را به خاطر جواب دادن بی موقع یک سوال دعوا کرده اید،به سکته نزدیک است!)(آرمیتا،الان من مثل پردیس شدم!؟که نمیشه دعواش کرد!؟)
*دعا:خداوندا،به تمامی ساکنان مدرسه اعم از شاگردان و دبیران،حافظه و خوش قولی عنایت کن!(اینقدر این مبحث باز و به چند نفر مربوط هست که ...!فقط من نمیدونم!آخه یک کتاب...،هرچند که من با بدقولی بیگانه نیستم!(در سالهای گذشته از برکت کامپیوتر))
*5شنبه ،بعد از خوب دادن آزمون شیمی و گند زدن دیفرانسیل با حالی گرفته به نماز رفتیم و بعد به سایت!این دوما داشتند هپی تری فریند نگاه میکردند!من هم که مشتاق کارتون!نگاه نمودم!و کلا احشائ داخلی مان به هم پیچید!با اینکه کارتون بود!من لوس و سوسول نیستم اما واقعا چه جور کودکانی این کارتون ها رو مینگرند!؟
*من واقعا دوست دارم که هم کلاس آرمیتا اینا باشم،ولی وقتی به گذشته خودم نگاه میکنم،کاستی میبینم ولی بدی نمیبینم!در نتیجه وقتی من یه زندگی خوب داشتم،واسه چی حسرت میخورم؟!(خوب و بهتر!)
*آقا من واقعا عاشق کلاسهای خودمونم!یعنی اصلا کلاس پیش دانشگاهی باعث میشه که من آرزو کنم کاش دو سال پیش دانشگاهی بود!(نه اینکه پشت کنکور بمونم!)که بشه سر کلاسای ادبیات بدون ترس از وقت کم آوردن بیشتر شعر خوند و موضوع رو بسط داد و بحث کرد!!که بشه سر هندسه راه ها و مسئله های دیگه ی بی ربط رو هم بررسی کرد!اثبات همه چیز رو دونست!سر شیمی بشه همه چیز رو توضیح بدن و ما بخونیم و امتحان بدیم!این جمله رو سر همه کلاس ها نشنویم:این در حوزه ی درسی امسال شما نیست!ولش میکنیم!ای کاش،این چرخ فلک دورش رو کند میکرد و ما وقت داشتیم!ای کاش ای کاش!
*رحم کنید بابا!حالا من گفتم مقنعه آّی میپوشم اگه بخوام تو مسابقه دوما و اولا شرکت کنم ولی دلیل نداره که حالا من یه روز مقنعه سرمه ای پوشیدم همه به آپ قبلی کذایی من اشاره کنید!بابا نه!من اینقدر هم تابلو نیستم!حالا شاید روز مسابقه...!:دی
*شب آزمون جامع آن چنان وضع روحی این بنده نامتعادل بود که بعد از دوره فرمول های خط و صفحه 3 عدد دوبیتی و یک قصیده 30 بیتی گفتم!من خوب میشم!شایدهم نه!به هر حال این نیز بگذرد!
این جمله ی باحالی بود که تو یکی از کلاسا پای تخته نوشته بود:
گردی زمین همه خداحافظی هارا به سلام تبدیل میکند.
پس تا سلام بعد خداحافظ
یه حدیثی بود از امام علی خطاب به یکی از منافقین بعد از یه ماجرائی(که دست یه از محبینشون رو به جرم دزدی قطع کرده بودند ومحب مذکور همین طور که با مچ خون آلود میرفته مدح حضرت رو میگفته و منافق هم شک میکنه و یه چیزی بهش میگه و الی آخر...)که میگفت که ای فلان(این فلان اسم بود!من یادم نیست!)اگر ما به دوستان خود شمشیر زهر آلود(یا کاسه زهر!)بدهیم باز آن ها از محبت خود دست برنمی دارند؛و اگر به دشمنان خود کاسه عسل(یا شیر و عسل!اه چه فرقی داره!که درست روایت شه داستان یا نه!)بدهیم باز هم آنان از خصومت و کینه و بغض خود نمیکاهند!
نتیجه اخلاقی مرتبط به بحث!امروز سر زنگ هندسه ،آقای کاظمی کمی خشمگین شدند و خطاب به دو نفر گفتند که برید بیرون!اون دو نفر هم مثل بقیه شوکه که چرا!؟(دلیلش حرف زدن بود!)که ایشون ادامه دادند یا شما میرید یا من میرم!آخر قضیه یه جورایی ختم به خیر شد!خیلی نمیخوام که ماجرای کامل رو نقل کنم(دعواهای کلاس تو کلاس میماند!) ولی نتیجه ای که ما از این بحث و حدیث میگیریم(البته اصلا قیاس برابر و مساوی ای نیست!نوعی تجانس است با k بسیار کوچک!!نه ما محبین اون موقع امام علی(ع) هستیم!نه آقای کاطمی با همه بزرگیشون برابر امام علی!)این است که گروه محبین آقای کاظمی بعد از این ماجرا اغلب به طرفداری برخاستند و سریعا برای خود این موضوع را فیصله دادند!حتی در این وسط به عقیده برخی از آنان:«آخی،گناه داشت( ـَند )»،بی طرف ها هم که بی طرف!اصلا به کلاس و وقایای آن بعد از زنگ حتی برای لحظه ای نمی اندیشند یا حرفی نمیزنند! به بغض و عداوت مخالفین هم افزوده شد!خلاصه اینکه خیلی انرژی زیادی برای شکستن پیوند،نه منظورم اینه که خیلی کار خاصی باید انجام بشه یا در مدت طولانی که نظر یه نفر یا یه گروه راجع به یه نفر یا یه چیز برگرده!یا خیلی تلاش بکنید!یا خیلی تلاش نکنید!)
مطلب دومی که میخواستم به استحضارتون برسونم پاراگرافی از نوشته های پشت جلد کتاب دین و زندگی پیش هستش:
محیط سکوت ناشی از زور و رعب و فریبی که کارگزاران زر و زور در بخش هایی از عالم(در بعضی کشورها..:دی)پدید میآورند،یا صلحی که مبشران رستگاری انسان،بدان فرا میخوانند ؛به کلی متفاوت و متناقض است!صلح باید بر مبنای عدالت ، و با معرفت به کرامت انسان!،و به دور از اغراض قدرتمندان عالم باشد.
تحمیل سکوت و تسلیم بر مردمی که به دفاع از حق پایمال شده خود برخاسته اند،آن صلحی نیست که پیام آوران صلح آسمانی به آن دعوت کرده اند!
از بیانات مقام معظم رهبری (پیام به مناسبت برگزاری اجلاس هزاره ی رهبران روحانی برای صلح جهانی در سازمان ملل)(1379)
نتیجه گیری به خودتان واگذار میشودخدانگهدار!
پ.ن:من امیدوارم!من به رتبه ی زیر 6000 امیدوارم!ببینم تا آخر امسال این امیدواری به رتبه زیر 250 میرسه یا نه!؟:د(به یک کاتالیزگر برای این واکنش نیازمندیم!)
پ.ن2:این شعر رو یکی از شعرای گمنام این مرز و بوم گفتند:گر نخواهد حسنی رفتن مکتب خانه/نتوان برد ورا چه به چک چه چانه
پ.ن 3:این دوما دارن تیم مسابقه کامیوتر جمع میکنند ،201 یه نفر کم داره!به نظرتون اگه من مقنعه آبی بپوشم و ماسک بزنم و عینکم رو عوض کنم بدون شناسایی شدن توسط مسئولین میتونم نفر 10 ام باشم!؟:دی
امیدوارم که حالتون خوب باشه و در جنگ با گاو(گاج) و خرخوان(خوشخوان) پیروز شده باشید و منفجران (مبتکران)نیز منفجرتان نکرده باشد!
در لایه ای از غبار و مه،و از آن عقب عقب های ذهنم این خاطره را بیرون میکشم که مظلومی گفت مهم است در سال پیش حال آدم خوب باشد!اینجانب به استحضار میرسانم که حال کلی این بنده حقیر به طور میانگین هر چه باشد خوب نیست!درسته که سکانس های شاد و حتی خیلی شادی گذرا پیش میاد،اما وقتی که تو راه برگشت از مدرسه فکر میکنم،به اون روز به اون هفته،برآیند اتفاقات مدرسه رو اگه منفی نبینیم ،صفر میبینم!یا ماکزیمم یه اپسیلونی که خیلی خیلی به صفر نزدیکه!
جمعه هفته بعد آزمون جامع است و به جان خودم کسی از من سیاه پوش تر نیست!نکته طنز قضیه اینه که تحلیل آزمون که میشینم مینویسم ؛با خوندن مجددش مسلما خواننده تصور خواندن یک کتاب جوک رو میکنه یا فکر میکنه که طرف داشته طنز ادبی مینوشته!در صورتی که هیچ کدوم نیست!و حقیقتی است که کمی رسمی نوشته شده!با کلی نزده!و دلایل نزدن:«ترسیدم!»«شک کردم!»«این سه تا رو نزدم چون مال عدسی و شکست بود و من ازهر دو بیمناکم!»«نمیدانم چرا نزدم!»«تست خوش بود!شک کردم!»«محفوظات مربوط به این سوال در مه غلیظی در ذهنم حبس شده بود!»و الی آخر..!غلطام از اون خنده دار تر!یک غلط املا در ادبیات بود به علت اینکه ذهن من واژه انس رو به جای اُنس ،اِنس میخوند!و هیچ گزینه رو صحیح نمیدونست!که آخرشم یک گزینه اشتباه رو زد!تو فیزیک و شیمی که عالی بود!واژه متوسط زیر تای کاغذ رو ندیدم!یک طرف تساوی رو تقسیم بر 4 کردم و طرف دیگه رو بر 2!
کلا تحلیل آزمون جامع کار خوبیه که باعث میشه در دوران پیری آدم مایه تفرج خاطری داشته باشه با خوندن مجدد کاغذ پاره هاش!
از وضعیت مدرسه...از کجاش بگم؟مدرسه الان واقعا به معنای واقعی لغت خانه دوم منه!(البته منهای اتاق خواب و آشپزخونه!:دی)نه خب،منظورم اینه که کلی از بچه ها صبح عزا میگیرن برای اومدن به مدرسه!و عصر آنچنان سریع میرند که...البته دوستان هم پایه ای من دارن میرن که جزوه ها رو میل کنند!به همین دلیل هم سرویسی های بنده با اتحاد با راننده سرویس به من حکم کردند که باید سریع برم پائین!لذا از آنجائی که بنده میدانم 60 تا کار وسط راه برایم پیش میاید چنان جتی سنگین بال!و سنگین بار!(میانگین وزن کیف:15 کیلو!)میروم و پرواز میکنم!و در موقع مناسب(و نه زود!) میرسم!ولی صبح ها که من اولین عضو ساختمونم که میام بیرون با کلی شادابی و فرحناکی و طربناکی(!) میام و عصر به صورت جنازه ای متحرک و دپرس برمیگردم!
خوبه که بچه های کلاس موجودات باحالی باشن ولی اصلا خوب نیست که خرخون باشند!اصلا!مخصوصا برای موجود ناامیدی مثل من!وقتی که تو شیمیت رو تو یه آزمون به خاطر یه سری اشتباهات احمقانه 40 میزنی و کلی آدم 70 و 80 و 90!و در ضمن با یادآوری اینکه تو از ابتدای عنفوان کودکی با یه سیستم نظارتی مقایسه ای بزرگ شدی و ناخودآگاه دیگه خودت خودت رو با خرخون ترین موجود پایه مقایسه میکنی؛شنیدن درصد ها میتونه به معنای معجون مرگ تدریجی برات باشه!
ولی خیلی خوبه که آدم یه سری دوست یه رنگ از یه پایه دیگه داشته باشه!که در عین تزریق نسبی امید و اعتماد به نفس بهت،جایی رو داشته باشی که زنگ تفریح ها جزوه زنگ بعد رو برداری و اونجا پناه بگیری!و شده باشه در بین حرف ها و شوخی های اونا چند دقیقه ای از این جو وحشتناک مثل خوره پایه دور بشی!و وقتی که خیلی دپرسی و نمیخوای بچه هاتون این دپرسی رو بدونن میری و کلا تو جمع اونا ناپدید میشی!اگه واقعا من اینهمه خوشبختی رو تو دوران خودم حس نکرده بودم احتمالا از غصه اینکه چرا هم کلاسی اونا نیستم دق مرگ میشدم!(الان در سطح تعادلی به سر میبرم!)
ولی همون طوری که گفتم وضعیت همیشه منفی نیست!لحظاتی هست که وقتی بهشون فکر میکنم کلی شاد میشم!و دارم کم کم اینا رو تو دفترچه جیبیم لیست میکنم!که کمی از دپیت دربیام با خوندن مجدد اونا در بعدها!مثل بعضی از سوتی ها!بعضی از شوخی ها و ضایع شدن ها!حتی اگه موقع وقوعشون اصلا خوشحال نشده باشم!زندگی تو سال پیش خیلی شیرین بود اگه قرار نبود آخرش اون کنکور لعنتی رو بدیم!
تو این هفته شبانه روز به این موضوع فکر کردم:تغییر رشته!هنر و انسانی در وهله اول رفتند کنار چون اون مخ حفظی که اونا میطلبند از نظر من فقط از نابغه های خودشون برمیاد!(و واقعا دارم فکر میکنم انسان هایی که میتونن زبان فارسی رو در ابعاد بالاتر از زبان فارسی 3 بخونن و بیاموزند خوب!و حتی لذت هم ببرند موجوداتی فرازمینید!هیمن طور کسانی که تاریخ هنر را میتوانند به خاطر بسپارند!)بعد کلی به فنی حرفه ای فکر کردم که این فکرم با حرف پردیس مبنی بر وحشتناک تر بودن قبولی از طریق آزمون فنی حرفه ای از هم گسیخت!خلاصه آخرش به این نتیجه رسیدم که چون ترک تحصیل کار بسیار زشت و نافرمی است؛ادامه میدهم ،فقط بعد از کنکور دیگر در این اطراف آفتابی نمیشوم!فکر نمیکنم رتبه 6 رقمی فرقی با کد زندانیان داشته باشد!(برای من!)بعدش هم همه آرزوهای کامپیوتری من مثل رشته ای از 0 و 1 های سرگردان در این عالم فانی به فنا میروند و ما هم سر خویش گیریم و از پنجره بیرون رویم!(ولی هیچ وقت به این فکر نکردم که اگه من کامپیوتر قبول نشم بعدش چی میشه!یه فرض تعریف نشده است که باید حتما برای خودم تعریفش کنم!
*این آپ خیلی خیلی خیلی تاریک،ناامیدانه و وهم آلود و راجع به خوده!(مثل حال درون خوم)دوباره که مرور میکنم میبینم که اصلا نمیپسندم!ولی انگشتام دلشون نمیاد کنترل آ دیلیت رو بزنن!در نتیجه کلا این آپ رو ندید بگیرید،تا دفعه بعدی که زنده باشم و حالم خوب باشه:
خدانگهدار
یه دو سه هفته ای هست که این وبلاگ کپک زده!خدا رو شکر!دارم عادت میکنه به ترک و این خیلی خوبه!!!:دی.تازه عنکبوت های مجازی این مرزو بوم هم خونه و کاشونه میخوان به هر حال.
این آپ رو مدتهاست که میخوام بنویسم و هر دفعه یه چیزی بهش اضافه میشه،چون میخوام مثل محرمانه های n شماره پیش چلچراغ بنویسم(البته من کی باشم که بخوام مثل آقای سعیدی یا ژوله یا آخرین محرمانه نویسشون بنویسم!؟ولی دلمون رو پاک میگیریم و اندکی کار پاکان را قیاس از خود...)
گرچه در همین لحظه حالم بسیار درون قوطی میباشد؛و این حال گرفتگی رو کسانی میتونن درک کنن که حداقل یه هفته ای از برادر بزرگشان دور باشند.عجیبه (چون من تا پارسال فک نمیکردم که مهدی برام مهم باشه)ولی با این حال من تا سه هفته بعد عزا گرفتم!خداوند هیچ کسی را از خانواده دور نکند(البته ایشون با اراده خودشون رفتند)ولی در هر حال،فکر کنم خواهرهای کوچکتر خوب درکم کنند...بگذریم..
انتقاد هفته:
این پررنگ ترین چیزی بود که تو این هفته هی روی سلول های خاکستری مخلوط با گچ من قلت میزد و خودشو نشون میداد!
من ابراز ناراحتی میکنم که چرا دارن سمپاد رو نابود میکنن،و اصلا حواسم به این نیست که بچه های سمپاد مدتهاست نابود شدن!نه از لحاظ فکری و مخی و گچی،(گرچه خلوص گچ و سیمان جمجمه هامون روز به روز بالا میره)بلکه از نظر رفتاری!!!بابا سمپادی هرچی نداشت شعور احترام به معلم داشت!شعور جلف(ببخشید بابت استفاده این کلمه)نبودن رو داشت!چیزهایی که من الان تو پایمون علائم نابودی و نیستی ش رو میبینم!بعد من ناراحت میشم میگم چرا هیچ سمپادی ای غصه به دلش راه نمیده بابت این ویران شدن سمپاد!و نمیدونستم که از ریشه درخت داره میپوسه(من در این زمینه خیلی رکم!)
دوستان (!!!)محترم هم کلاسی،اولا که به شما هیچ ربطی نداره که معلم چه رنگی میخواد بپوشه و چه رنگی رو انتخاب میکنه برای پوشیدن!من همون روز تو سرویس خاطر نشان کردم که اگه معلم شما لباس بنفش با خال های زرد و یقه و سر آستین یشمی هم بپوشه شما حق اعتراض ندارید!حتی برای اینکه بگید حواستون پرت میشه!اینکه لباس معلم همیشه صورتیه و از این حرفا که جلفه و اینا به شما واقعا واقعا هیچ ربطی نداره!چه برسه به اینکه بخواید به هر دلیل مزبوحانه ای(املا؟!)که خودتون اونو به نام های دست انداختن،انتقاد سالم،تفریح و سرگرمی،دور هم بودن و ... کل کلاس رو صورتی پوش کنید که چی بشه.اینکه جناب نجفی نزدند و شما رو با نیمکتاتون یکی نکردن از نظر من و چند نفر دیگه جای تعجب داره و از باجنبگیه زیاد ایشونه.و گرنه من حق میدم بهشون اگه همه رو حتی اونایی که صورتی نپوشیده بودن رو بندازن بیرون!چون یا در دل با شما راضی و هم پیمان بودن،یا نتونستن به شماها مفهوم زشتی این کار رو بفهمونن!(که این هم گناهی ست)یا نرفتن شما رو لو بدن که بلکه این مسخره بازی قبل از ورود معلم و رنجش وی جمع شه!(در این مورد حقیقتا فکر میکنم که خائن بودن اصلا چیز بدی نیست.هر چند که خودمم رو خیانت و خائن بود تعصب دارم)
خلاصه اینکه کارتون واقعا زشت بود.واقعا زشت،و در اونروز و سر اون کلاس من واقعا میخواستم گریه کنم.برای از دست رفتن ارزش ها(نگید که حالا این کار که ارزش ها رو نابود نمیکنه!این یه نشانه است و یه گام اول!)کجاست زمانی که حدیت حضرت علی (ع) مطرح بود که :هر کس به من واژه ای آموخت مرا بنده خویش ساخت ؟!!؟!واقعا ما داریم به کجا میریم!؟یا اون رفتار پیش 4 ای ها با آقای سلیمانی!؟یا رفتار پیش 1 ای ها!
این حرف من ربطی به شوخی ها و جو شاد کلاس ها در حالت کلی نداره،میشه شاد بود و بااحترام.اما گاهی به نظر میرسه که گلیم ها به قدری آب رفته اند که پاها از آن بیرون آمده اند.
ملت!!!ما داریم کجا میریم!؟!!؟این رو به من بگید!
آزمون هفته:
چیز خاصی نمیتوان گفت جز اینکه اختمالا قیافه من باید سر آزمون دیدنی باشد،یک قیافه در هم رفته و یک موجود به هم پیچیده.که نه میلرزد و نه اشکش میاید.ولی درماندگی،اضطراب و عجله از نگاهش پیداست.
آقای مظلومی بعد از دیدن کارنامه شاهکارمان(مخصوصا درصد فیزیک درخشان!و درصد دیفرانسیل و زبان درخشان تر!!!)کمی(!!!!!)تعجب نموده و خشن گشتند!که البته حق مان بود که سر نتایج آزمون جامع یکی دعوایمان کند!که چون هیچ کس نکرد ،شخصیت سوممان زحمتش را کشیدند.(هر چند که شخصیت دوم تلاش زیادی کرد که منصرفش کند)
و در سرویسی که بدترین رتبه اش 2 تا بعد از تو است و رتبه 2 ویک رتبه زیر 30 دیگر هم آنجا هستند مینشینی و از دوستان مرتبا میشنوی که وای چقدر فیزیک آسون بود!(در حالیکه تو کابوسی زنده با فیزیک داشته ای!!!)و اعصابت خورد و باورت محکم تر میشود به این که تو کلا یک موجود ابله سفیه نادان بیش نیستی!(و اگر بدانید من از یک شنبه تا الان چقدر به تغییر رشته یا رفتن به فنی و حرفه ای یا کاردانش فکر کردم!اینقدر این شخصیت سومم زیر گوشم میخواند که تو که کامپیوتر دوست داری خنگ من،از فنی هم میتونی کامپیوتر بخونی!برو فنی و اینقدر خنگیتت رو به رخ همه نکشون!
توضیحات اضافه اینکه»»»»»من رتبه ام تو آزمون جامع کلا شده54و این شخصیت سوم من یه ذره زیادی بدبینه.
در این رابطه هیچ فعل و واژه ای جز گند زدم برای من صدق نمیکنه،رهایش کنیم.
هندسه هفته:
میبینم که کلاسای هندسه هر دفعه از دفعه پیش گهر بارتر و شاداب تر میگردد!الهی شکر..شاید بتوان با کمی اغماض و پاک گرفتن دل این تعبیر دوستان را مبنی بر آب شدن یخ آقای کاظمی صحیح دانست!:دی
سه شنبه هفته:
من کلا از دوتا سه شنبه 7.13 و 8.12 خیلی لذت بردم!:دی!با آمدن 9.11 و 9.10 و 10.10 میتوان متوجه شد که آیا مربوط به سه شنبه هاست یا مربوط به جمع روز و ماه که بشود 20 یا هردو!؟
به علت نداشتن وقت این آپ ا(که ادامه داشت)به اتمام میرسد.
تا کپک زدایی بعدی خدانگهدارتان باد.
*کلی حرف داشتم برای این روز بگم ولی چون هم به بابابزرگم قول دادم که حرف سیاسی نزنم،و هم اینکه دیگه وقتی نیست نمیگم.ولی دانش آموزان عزیز روزتون مبارک.امیدوارم زنده (و سالم )باشید.(کلا همه!)
در ضمن نام مدارس دخترانه سمپاد از فرزانگان به طلایه داران تغییر خواهد یافت.
من نمیتونم چیز دیگه ای بنویسم.فقط میتونم بگم تسلیت میگم،به خودم،و به همه سمپادیان عزیز.
ما همه میدونیم زیر نظر آموزش و پرورش رفتن یعنی چی.
تسلیت میگم
یاد شعر احمد درویش میفتم
دستهایش را به سنگ مردگان بستند و گفتند: تو قاتلی......از بندرگاه هایش راندند،زیبای کوچکش را ربودند و گفتند تو آواره ای.
...
بیشترین چیزی که این وسط منو خورد میکنه اینه که وقتی دوست دارم خون بگریم و دلیلش رو ازم میخوان و بهشون میگم،اغلب هم پایه ای ها و فارغ التحصیلان میگویند که از ما که گذشت،ولش کن.
چطور ول کنم 7 سال از بهترین سالهای زندگی ام را؟!
چطور رها کنم خاطرات این 7سال را،دل بستگی ام را،رویاهایم را!؟
چه بد نسلی بودیم برای سمپاد عزیز
حاشا که از این نسل دفاعی به پا خیزد!بر سازمان خودش...
البته من این خبر رو از چندتا منبع شنیدم.امیدوارم که موثق نبوده باشند!
هــــــــــــــــــــــــــی....
حرف خاصی بر دل نمیاد که بگم ولی خب میگم
1:ما توسط آقای ص مثله میشویم!جدی میگم!یک هفته است که داریم مشق ها رو تصاعدی کم میکنیم!که مثلا وقت تست زنی داشته باشیم میانگین کلاس بره بالا!الان نمیدونم والا،اگه استاد(باهاره)و یاسمین اینا خوب نزنن میانگین کلاس احتمالا زیر 50 میره!البته خب تقصیر فیزیک پایه است بیشتر!من شکست نخونده بودم!
2:دوستان از سر جلسه میان با چنان اشتیاق و شور و التهابی میپرن سر تصحیح پاسخ نامه لعنتی که آدم مطمئن میشه که همه خوب دادن جز خود ...اش!که جرات تصحیح نداره که نفهمه چقدر گند زده!یعنی اگه دوربین برداری از دم در جلسه(کلاس ها)تا تو راهرو بگیر و بعد حیاط و کوچه و حتی یکی از هم سرویسان گرامی داشت تو سرویس دست به این عمل شنیع میزد که سه نفری به جونش افتادیم و تهدید ش کردیم ،آخرش هم جلو نشست و حل کرد!بعد یکی از متفقین داشت خیانت میکرد و میخواست صحیح کنه که دو نفر باقیمانده له اش کردیم!چون اصلا اعصاب نداشتیم!(البته من تو سرویس مون نخون ترینم!سایر دوستان زیر 20 میشن یا مثلا زیر 30 بعد من...هی بگذریم.
3:سر امتحان ،سر عمومی ها که هیچی،سر اختصاصی ها آدم نمیدونه از کدوم بلا شروع کنه!وقتی هر چیزی رو مثل همستر یه گاز زده باشی و نصفه خونده باشی همشون کابوس میشن واست!
4:تو راهرو به جالت :دی میای پائین!که همه فکر کنن خفن دادی،که 1 اولا سوال پیچت نکنن!2 بین یه عده خرخون گیر افتادی ،هیچ کدوم تصور نمیکنه که تو از اونا بهتر داده باشی،ولی این حالت :دی باعث میشه که در اون لحظه به تصور مساوی برسه!
5:نه تو مدرسه،نه تو خونه،نه هیچ جای دیگه ؛هیچ کس بهت باور نداره!داری کم کم به خودت نامه مینویسی،با خودت جرف میزنی!تبریک میگم؛دیوونه شدی!:دی
نمیدونم،باز آزمون جامع و باز خل شدن!میگم اگه ندم شاید روز کنکور باور بیشتری به خودم داشته باشم.
کلا نمیدونم.هر کسی برام مشاور میشه ولی هیچ کس اون طوری که من هستم واسم برنامه نمیریزه.پس چرا خودم قبلا با برنامه خودم موفق نسبی بودم؟
نمیدونم.(الان دقیقا حالت آقای کظ رو دارم وقتی که مسئله ای براشون اهمیت نداره یا ما بیخودی سوال میکنیم!یا کلا همون مود همیشگی شون!آخی!)
به جون خودم دیکگه تا مدتی نمیام.که این افتضاح ها رو جبران کنم!اگه زودتر از یه هفته دیگه آپ کردم نامردم!
پ.ن:من اخوان ثالث خیلی دوست دارم!به مامانم میگم مادر میخوام بعد از کنکور تمام کتابای اخوان رو بخرم بخونم ،میگه بعد از کنکور باید بریم تیمارستان ببینم مخت آسیب ندیده باشه،میگم چرا!؟میگه چن میخوای بعد زا کنکور کتابای اخوان بخونی.پیدا کنید پرتقال فروش را!
خدانگهدار
من واقعا شرمنده ام که سه روزه پشت سر هم آپ میکنم!
فقط میخواستم به یکی از حال و حول های مدرسه اشاره کنم.که ساکنان مدرسه(یا هر شخص دیگری با داشتن فضای مناسب میتونه به این عمل اقدام کنه!
از دم سایت،رو به پله های طبقه ما پیشا که طبقه آخر باشه.به حالت دو گارد بگیرید.با سوت فرضی در ذهنتان شروع به دویدن کنید(نمیدونم سرعت شما به من میرسه یا نه ولی با نهایت سرعت بدوید!نهایت سرعت ممکنه تان!بعد در حالیکه دارید به مرگ توسط پله،یا رولت شدن نزدیک میشوید گام های تان را با تفکر بیشتری بردارید.یک گام قبل از اینکه پای تان به پله برسد کله و بالاتنه را رو به بالا کنید(این کار به سختی صورت میگیرد.دفعه اول با یک راهنما انجام دهید!:دی)و با همان سرعت ادامه دهید و از پله ها بالا روید.البته سر پیچ پله ها کمی سخت است ترمز کردن،توصیه میشود با همان سرعت بپیچید و به بالا روید و بعدا در طول راهرو با فراغ بالی ترمز کنید(البته بدون برخورد های جانبی!)
به شخصه سر اون مرحله بالاکشیدن احساس بلند شدن هواپیما بهم دست میده و سر بالا رفتن از پله ها خداییش یه حالت رو هوا راه روی رو حس میکنم
برای این کار یه راهروی طویل و یه پلکان با تعدد پله مناسب مورد نیاز میباشد!
دوست عزیز ،پردیس(دوم) یک کیس تصادفی برای این آزمایش جان افزا بودند!یعنی که کلاس دیر شده بود و من برای جلوگیری از برخورد های ناخواسته در پیچ راهرو اصلی(که پل آن ساختمان هم در آن میباشد!)وی را به طرف پلکان پشتی سوق دادم!و بعد محبور به دویدنش کردم!(آخی!)(آخه هندسه داشتیم.اونا هم فیزیک داشتن فکر کنم)بعد خیلی سریع از لابه لای حمعیت تابَش داده و بر سرعتش افزودم(البته این کار برای پردیس مگس وزن ممکن است!برای آرمیتا و بهاره فکر نکنم عملی شود) بعد سر پله ها همان دستورالعمل ها را بهش دادم و خودم کله اش را به بالا کشیدم(خیلی مواظب بودم!آخه پردیس شکستنیه!)و الی آخر.بعدا پردیس گفت که احساس take off داشته!اینم اثبات!
ولی بازهم اصلا توصیه نمیکنم که انجام دهید مگر اینکه مثل من در بار اول کلا از حانتان گذشته باشید و اعصابتان خورد باشد و دیرتان هم شده باشد!
والسلام!
یه تیکه بیمزه هست که تو اغلب فیلمهای به اصطلاح کمدی تا طرف میگه من این کارو نمیکنم (یامیکنم)تق میره سکانس بعد که طرف میزنه زیر حرفش و اینا!
الان شاید وضعیت مشابهی باشه!البته ابنا ادامه پی نوشت های آپ قبلی ان!لذا توصیه میشه که ر ک ب آپ قبل و بعد این رو بخونید!(خب سخته دیگه بخوام ویرایشش کنم!)
پ.ن10:شنیده شده که بعضی ها خشن شدند!جل الخالق!همان قضیه آخرالزمان!(البته آرمیتا میگه که این وضعیت تازگی نداره!)(ولی بازهم چه هیجان انگیز!:دی)
پ.ن11:از اونجائی که تو دفترچه اول دوما زدن فکر نکنم سری باشه دیگه،پس میشه راجع بهش حرف زد.آقا امسال تو مدرسه ما برای دلیل های خود اتکایی و حق مسلم ماست و غیره سری مسابقاتی قراره برگزار بشه به نام فرامک(درست تایپ کردم)که یعنی فرزانگان الکترونیک مکانیک و کامپیوتر.که البته مایه شادی و غرور و غیره و ذلک ماست که ما هم از این چیزای خارجکی که همش حلی ها داشتن داریم ولی در رابطه بانام.....نمیدونم،نظر من هم در حد وزش بال مگسی برای کسی اهمیت نداره ولی اون موقع ها که هنوز جوان بودم(سال سوم) با دوما تصمیم گرفتیم و عزممون رو جزم کردیم که یه حلی نت برای خودمون رقم بزنیم!از تمام مراحل کار فقط اسم مسابقه آماده شد!:دی (آخه حالا دوما رو نمیدونم ولی من ؟سرور؟حکم؟!)خیلی قشنگ بود و ما کلی به این اسم اجنبی مان افتخار میکردیم!(frzpc) که مخفف farzanegan programming competition هست!ولی خب نه!زشته چرا از این اسامی قبیح استفاده کنیم؟!از زبان بیگانگان!نچ نچ نچ نچ!به همان فرامک اصیل رجوع میکنیم و کسی نظر شاگردان مدرسه را هرگز نمیپرسد!
پ.12:دوستان ،ملت !جمعیت!بابا سر کلاس پیش دانشگاهی حرف سیاسی نزنید!اگر هم سر بحث باز شد سریع ببندیدش و گره بزنید!پاک سازی میشید ها!؟از ما گفتن بود!خطر داره!دوره زمونه اساسی مصداق زبان سرخ و سر سبزه!
پ.ن13:من خیلی این رو دوست دارم!عدد 13 رو میگم!کلا روزای 13م (جز 13 به در) خوش میگذره!نمیدونم چرا ولی همیشه کلی اتفاق خوب و دیدار خوب و خجسته و فرج و مبارک و میمون در 13م ها صورت میگیرن!(حالا فامیلی من مورفیه یا نه!؟)
یه آپ شد؟!
خدافظ!
پ.ن پ.ن :این جمله رو یه جائی خونده بودم :چاق ها چون گنده ان دل گنده ای هم دارن!خیلی خوشمان آمد!البته نویسنده اش هم موجود پررویی بوده ولی خیلی خوب بود!آخی
پ.ن:سپیده جونم چه خبر؟1
من قبل از هر چیز در اینجا تبلیغات کلاسمون رو بکنم!آقا!ملت،اگه به قول آقای نج غمی غصه ای گرفتاری ای چیزی دارید کافیست به کلاس ما بیایید تا برای مدتی کوتاه الکی خوش شوید!البته کلاس ما برای موجودات درس نخوان و تنبل (دقیقا عین این بنده نگارنده!)ضرر زیاد دارد زیرا موجودات خرخوان در آن زیاد بوده!و همین ها شاد هستند!که خوب حق شان است باید هم شاد باشند(میگم خرخوان مدرک دارم!اعتراف یکی از خودشان!جناب استاد باهاره!)ولی بقیه نباید شاد باشند!ولی چون در این کلاس جمعیت خرخوانان بر جمعیت خرنخوانان و نخوانان کلا میچربد در نتیجه آنها هم اغفال شده در تیه ضلالت و گمراهی فرو رفته و تا خرخره غوطه میخورند!
ولی خوب از کلاس ما میتوان نتیجه گرفت که آدم اگر درسش را بخواند هم صبح ها شنگول است و هم عصرها!به جان خودم انرژی فعال سازی بزن بکوب کلاس ما فقط سه بار(تک بار!)کف زدن میباشد!توسط یک نفر هم کافیست!در موقع عصر این تعداد به 5 میرسد!و باور کنید کافیست به کلاس ما آمده و این عمل را انجام دهید !یعنی گروه موزیک با تپل و ساز زهی و کف و الی آخر به راه میفتد که همان نقش گمراه کننده را دارد!حتی وقتی که بعد از زنگ عربی بوده،و تو کلا مخت خواب است و استند بای کرده ای!ناگهان صدای کف و سوت و.... و ما :چی؟!جل الخالق!دوستان هنوز لاگ این تشریف دارن!؟این وضعیت از 203 بوده!!و آن موقع این جانب و عده ای دیگر :نه نکنید زشته و اینا،سال سوم در 303:بچه ها الان اکبری میاد ها یه خورده آرومتر!به این نماینده بدبخت گیر میده!و امسال است که ما اغفال شده ایم(البته در حد کف زدن!)(خب دیگه ببینید در چه حد این تبلیغات سو دشمنان قوی بوده که طارطاروس هم زیرمیزی کف میزند!(عاشقتونم بچه ها!واقعا بی نظیرید!)
خب نصف صفحه شد تبلیغ!
عرضم به حضور منور و مجللتان باشد که روزی روزگاری فاطمه ای بود که پیش شد!و همین پیشی شد(میو) سبب رفلکس های باحالی از دور وبر شد!یک عده گیر میدهند و عده ای باورشان نمیشود که فاطمه زهرا پیش شده!(آخه واقعا من الان باید چندم باشم که باورشون نمیشه!؟)و عده ای دیگر به نحو باحالی اینجانب را کنکوری حساب میکنند!یعنی کنکور داده !از تلفن هایی که تا یک ماه بعد از کنکور به خانه مان میشد بگیرید تاهمین امروز که در راهرو مشغول کشتی گرفتن با بهاره بودم و در مرحله کشیده شدنش روی زمین خانم آذ رد شده گفتند تو این مدرسه رو ول نمیکنی؟!اینجانب هاج؟!که جان؟!مگه ترک تحصیل کردم!؟بعد گفتن مگه کنکور ندادی!؟منم :نه!بعد هم اینکه من پارسال توسط ایشان پیش فرض شده بودم!(نتیجه:من از پارسال پیر بودم/(آریمتا یادته فکر میکردی من فارغ التحصیلم؟!)جوانی کجائی که یادت بخیر))
ولی با تمام معروفیت پیش ها به پیری باز هم ما بودیم که با وجود عدم اجباریت برای شرکت در برنامه صبجکاه اومدیم پائین!هرچند که من رفتم و با دومای جوان(!!!!)و شاداب نشستم ولی سایر دوستان لق لقی و پیری مان رفتند و در شبه ایروبیک شرکت جستند!دود از کنده بلند میشه!بزن به تخته!!!!
از هر چی امتحان تپل است متنفرم!چرا اینقدرآدمهای تپل دوست داشتنی اند و امتحان های تپل نفرت انگیز؟!
یک روش جدید حفظ شعر!که فکر کنم 4235345 نفر تا به حال ازش استفاده کردن(جدید!)اونم اینه که شعر کذایی را با صدای خود ضبط کرده و اینقدر گوش دهید تا بمیرید نه منظورم اینه که حفظ شید!اینجانب نشسته و اول در شهناز با شعر سنایی و حافظ و سعدی شوری به پا کردم!(از درس خسرو)و بعد مثلا مست و هشیار با صدای دوبله خوانده شده و گویی بط سفید جامه به صابون زده است با صدایی مناسب برای قصه شبی رادیو!باحال ترین قسمت اینه که عمل کرد!و من الان همه رو جز اون شعر آخریه که مال اوستا نامیه حفظ شدم!ولی توصیه میکنم این کار را در خانه خالی انجام دهید و بعد با هدست گوش دهید!اعضای خانواده گناه دارن!
واقعا برای اولین بار از اعماق قلبمان از ننوشتن مشق شرمنده شدیم!مشق هندسه مان ناقص بود و میز اول و بدبختی!بنا بر قوانین مورفی(که واقعا نمیدونم اسم مورفی قرائی نبوده یا احیانا اسم من مورفی نیست؟!)همون روزی که مشقت رو نصفه(ننوشته)نوشتی دفترت رو میخواد!بعد آن چنان ترسناک،باهیبت،مظلومانه و غم انگیز(این همه صفت رو با هم میتونید تصور کنید؟!)گفتند که ننوشتی ؟که من در همون لحظه حقیقتا از اعماق وجودم خواستم که آب شم و زمین منو ببلعه!(جرا این فایر فاکس شکلک ها رو ساپورت نمیکنه؟!من الان میخواستم 20 تا از اینا بزنم :(( )
خیلی هیجان انگیزه که معلم های سال قبل(و با وجود 201 )سالهای قبلمون رو میبینیم !و هیجان انگیزتر برخورد هایی که صورت میگیره!میخوام بنویسم ولی ساعت داره میگه 5 دقیقه بیشتر وقت ندارم و باید جمع کنم جل و پلاس رو!)
معلم کامپیوتر دومها(که خیلی بهشون ارادت دارند،داریم،دارید و ..)امروز کلی دعوایشان نمود!من کلا یادم نمیاد همچین اتفاقی هرگز در پایه ما افتاده باشه!(حیف!خیلی هیجان انگیز میشد!حتی اگه طرف خطاب خودم بودم!)اولش این جانب خواستم عرض ارادت و خبیثی نموده و برم بگم که بیشتر دعواشون کنید!ولی خوب ما بزرگ شدیم و به قول جناب مظ دیگه 3 سالمونه!پس این حرکت رو انجام نداده سر خویش گرفته ،پیلوت رفته ،ساندیس گرفته و برگشتم،و دیدم هنوز هم مشغول دعوا شدن هستن(آخی!)بعد هم شنیدم که بازهم دعوا شدند و تهدید به شرکت در المپیاد!؟من:چــــی!؟بهاره:همین دیگه!خلاصه اینکه اگر واقعا موفق شوند که همه این دوستان را به سمت المپیاد هدایت کنند شاهکاری است خبیثانه و ظالمانه!هرچند که من با این دیدگاه خرد خویش چیز خاصی سرم نمیشه ولی بازهم...اه!نمیدونم!واقعا چرا همشون باید المپیادی بشن خوب؟!
ساعت میگه پاشو بساطت رو جمع کن!(ساعت سخنگو!)
خدانگهدار(البته بعد از پ.ن ها)
پ.ن 1:برای چی؟!برای کی؟!
پ.ن2:از اون جائی که برای من اکشن و ریکشن فرقی نداره(به شخص مقابلم بستگی داره!) و کلا ضایع میباشم ؛همه اکشن ها و ریکش های مرا به بزرگی خود ببخشید و ندید بگیرید!
پ.ن3:سپیده!ممنوع التلفن شدیم!
پ.ن4:آریمتا!؟....آخی!
پ.ن 5:یکی جان کی هستی شما!؟
پ.ن6:دقت کردی 9 بار عدد 6 رو تو اس ام فشار بدی چی میشه!؟با فاصله معین!چقدر شیطانی!:دی
پ.ن7:حیف تو این شماره به این مقدسی میخوام یاد آزمون جامع کنم!هی هی هی...
پ.ن8:به یادتان هستیم،خواستید به یادمان باشید!نخواستید هم نباشید!به هر حال اگر یاد یاد باشد یادها در یاد هم خواهند زیست!چی گفتم!
همین!:دی
تا مدتها آپ نمیکنم!(ان شا الله)(حالا مثلا:فردا:سلام1من آپ میکنم حالا!)
پ.ن9:برادر محترمه در رابطه با رجکت کردن من درخواست دوستان در رابطه با شرکت در ای سی ام را گفت که اگر رجکت نمینمودم از خانه باید کوچ میکردم1چقدر رمانتیک و مهربانانه!(آرمیتا ،نظر تو راجع به نظر یه نفر در این باره چیه!؟)
امروز دوشنبه به عنوان روز ضایع بازی،دادن سوتی ريا،گند زدن و غیره در جریده عالم...نه نه..نه جریده خاطرات ما ثبت میشه(ثبت است در جریده عالم دوام ما)
یعنی واقعا ظهر اینقدر اعصابم از دست خودم خورد بود که موقع اومدن به خونه به یه دیوار سیمانی از عصبانیت لگد زدم و رفت تو!(نه بابا رستم هم نیستم!کامل خشک نشده بود!)حالا بیا این افتضاح رو درست کن!در رفتم ولی قبلش با ماله ای که اون کنار بود اومدم صاف کنم که بدتر زدم افتضاحش کردم!(ملت دست به سنگ میزنن طلا میشه !ما چی!)
حدا از ناقص بودن مشق زبان،امروز با شنیدن خبر دو زنگ ادبیات دلگیر شدیم!چون تمام باربری مان به هدر رفت(حداقل اینکه یه کلاسور گنده زبان+کتاب زبان پیش سیمی شده با کاغذ اصافی!+کتاب گنده شبقره را ما امروز به سان الحمار یحمل السفار بر دوش کشیدیم و الی آخر!)(تازه فری نیز دفتر دیف یغورمان را آورد که بر این باربری به حق نقش عمده ای داشت!)
فعلا که خاله مان امشب به خانه ما تشریف فرما شده و دارد کاسه داغ تر از آش میشود!
من نقدا میرم!
این آپ اصلاح میگردد!
خدافظ
پ.ن:من واقعا واقعا واقعا واقعا و خیلی خیلی خیلی خیلی بابت راکشن های امروزم عذر میخوام!خیلی خیلی خیلی!:((
پ.ن:آرمیتا!؟:((
پ.ن:سپیده جان چطوری بابا؟!بعدا واست ماجرای این آپ رو کامل توضیح میدم!فیزیک هالیدی چطوری؟!تا کجاش رفتید؟!
به تمامی گل هایی که امروز بعد از سه ماه زیر باد کولر بودن بلاخره به مدرسه نزول اجلال فرمودند تبریک میگیم!
به شکوفه های محترمی که دیروز رفتن مدرسه هم همینطور!
و به پیش دانشگاهیان پر پر شده ای که فردا به مدرسه میروند عرض تبریک و تسلیت توامان داریم!چون به هر حال عشق به مدرسه موجب اشتیاق است و دروس و تساتیت و بلایایی پیش دانشگاهی عاملی است که با اشتیاق مخالفت میکند!در هر حال چون راهی جز این نبود ما سر خویش گیریم و به مدرسه تشریف فرما میشویم!(چه رویی!)
علی ای حال چون گزیری و گریزی نیست و باید مشق ها تکمیل باشد به سوی آخرین هایشان پر میکشیم!
فقط آمدیم که روز اول مهر چیزی گفته باشیم!:ذی
خداحافظ!
پ.ن:اما خداییش از هر جهت در نظر بگیریم برآیند تمایلات به سمت مدرسه رفتن است!و از فردا دوباره همه چیز شروع میشود!
پ.ن1:گل های غیر پیش دانشگاهی عزیز(فکر کنم فقط خطاب به تو باشه آرمیتا جان!!!!)مدرسه خوب بود؟:دی
پ.ن2:جوان پرپر شده عزیز،سپیده گلم(پرپر شده منظورم مرگ نیست خداینکرده)آخی؛تو که الان یه هفته است داری میری دانشگاه!
هی ماه رمضون امسال هم داره میره!
امسال با پارسال برای من کلی فرق داشت،پارسال که 10 روزش مال مدرسه بود و افطاری مدرسه و احیا مدرسه (برخلاف امسال)با تکلیف من بر درست کردن افطار و پختن غذا و بعد استفاده از اعضای خانواده به عنوان چشنده غذا(همون موش آزمایشگاهی!)ولی امسال،مدرسه در خانه و تست تا ساعت 7 و بعد بیهوش شدن تا افطار!و افطار هرچه که روزی میرسید!(هرچند که مامان بزرگ آدم میتواند یک حال اساسی برایش بفرستد!بسته هفتگی شامل دو یا سه تا از گزینه های:آش ،قرمه سبزی ،گوش فیل،کتلک ،فرنی و شیر برنج!و کلی دیگه !)
الان نیومدم باز راجع به رمضان بحرفم!نمیدونم شاید این گشنگی حواس رو هم از بین میبره!
گفتم سفر نامه مینوسم (در ادامه مطلب میخونید!)ولی خب در کل این سفرنامه اصلی نیست و دوستان میتونن با مراجعه به این جانب متن کامل را اخذ نمایند!(هرچند که فرق های جزئی ای داره)
من بعد از نوشتن این سفرنامه تا دو سه قرن وبلاگ نمیام که آب ها از آسیاب بیفته،طرف سایت هم ظاهر نمیشم!:دی
دوش وقت سحر از خواب نجاتم دادند وندر آن کله سحر هندسه یادم دادند!
معاشران گره از سوال باز کنید شبی خوش است به تست هندسه اش دراز کنید
حضور خلوت درس است و غافلان خوابند تستی زنید و نکته ش ز بر چو آواز کنید
آقا سفت بود!!،نه جانم آجر چرا پرت میکنی؟!ببخشید خب!:دی
خدافظ
فقط میخواستم یه قسمتهایی از دعاها رو بزارم٬که با هم بشینیم روشون فکر کنیم.و واقعا فکر کنیم.فقط فکر..![]()
ولی چقدر جالب میشداگه حافظه هامون قد میداد که دعاهای روزانمون هم شامل اینا بشه!
(یا اصلا دعای روزانه ای داشته باشیم که شامل اینا بشه!)
و از اونجائی که میدونم دوستان مثل این بنده حقیر زبان عربی توپی دارند و نگفته بلبلانه عربی سخن میگویند
معنی شان را به زبان لطیف و قابل درک فارسی زیرشان درج مینمایم!![]()
الهم انی امسَیْت لک عبدا داخرا٬لا املک لنفسی نفعا و لاضرّا
خدایا من شام کردم(یعنی روزم به شب رسید)درحالیکه برای تو هستم بنده ای خرد و خوار،که مالک نیستم برای خودم نه سودی و نه ضرری
(ادامه این دعا هم خیلی جالبه!این اولش بود)
اعوذ بجلال وجهک الکریم،ان ینقضی عنی شهر رمضان٬او یطلع الفجر من لیلتی هذه،و لک قِبَلی ذنبٌ او تبعةٌ تعذبنی علیه
پناه میبرم به جلال و شکوه وجه کریم ات٬ از اینکه سپری شود ماه رمضان از من٬ یا صبح امشبم بدمد٬درحالیکه از ناحیه من گناهی یا بدی یا دِیْنی توراست که برآن عذابم کنی.(
)
و اجعلنا من المرحومین و لاتجعلنا من المحرومین
و ما را از مرحومان(رحم شدگان) قرار ده و ما را از محرومان قرار مده
و افعل بی ما انت اهله و لا تفعل بی ما انا اهله
وبا من رفتار کن به نحوی که شایسته توست و با من رفتار مکن به نحوی که شایسته و سزاوار من است(من عاشق این قسمتم٬جان من یه بار دیگه روش فکر کنید!)
این شبهای قدرم سپری شد و ما در خواب غفلت و جهل ماندیم و پرونده سال بعدمان را ننگاردیم٬یا کاری شایسته نگارش درآن نکردیم(حداقل من یکی میدونم که نکردم(ما عبدناک حق عبادتک))
خداییش عجیب نیست که خیلی از اوقات تا میای یه دعا بخونی بعد از ۱ ساعت خوابت میگیره ولی یه کتاب جدید که بیاد دستت تا ۴ ساعتم مشتاقانه داری ادامه میدی![]()
!؟!؟متاسفم برای خودم که خیلی از فرصت هام رو همینطوری از دست دادم![]()
التماس دعا![]()
خدانگهدار![]()
پ.ن:منتظر یک آپ طولانی باشید!(سفرنامه(!!)دوشنبه در مدرسه!
)