تبليغاتX
خاطرات یک فرزانگانی!!!!
این وبلاگ مجددا بازسازی میشود
نمیدونم چی کار کنم؟تو اون وبلاگ یه خورده ناراحتم.دارم فک میکنم برگردم همین جا.اون جا خیلی باملاحظه آپ میکنم.خیلی از حرفا نمونده میمونه.این وبلاگ رو بسته بودم و حالا از یاد ها رفته.پس دوباره شروع میکنم با این تفاوت که هر چی بخوام میگم.با بیخیالی نسبت به اینکه کی میخونه یا چی میشه.مگه منو میبرن زندان؟من بدون هر گونه سو قصد اینا رو میگم و بعضی اوقات هم شوخی میکنم(نسبت به اشخاصی که جنبه دارن)پس زنده باد خروج از کلیشه ای بودن!و ورود به قالب سابق!

بزودی برمیگردم(اگه عمری باشه)و میشم همون فاطمه اوایل سال.

زنده باد آزادی بیان!هورااا!

چقدر سیاسی فک زدم!

بای!(تا دفعه بعد)

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 1:20 PM  توسط فاطمه ق | 
سلام

اممممممممم.میدونم که یه اشاره جزئی به برگشتم کرده بودم ولی دیروز یه رفیقی برگشت به من گفت مگه تو به من قول نداده بودی این وبلاگ رو میبندی؟از اونجایی که هم میخوام به قولم وفا کنم هم خودم دچار مشکل نشم از نوعی روش کلک زنی استفاده میکنم!این وبلاگ جدی جدی تموم شد ولی یه وبلاگ هست در ادامه و امتداد این وبلاگ.لطفا به لینک زیر مراجعه کنید!

http://fzgm.blogfa.com

یه ضرب المثل هست که به کار این دو وبلاگ خیلی شبیهه توش از لغات خر و پالان استفاده شده.

شرمنده!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 9:53 PM  توسط فاطمه ق | 
احتمالا این وبلاگ مجددا راه اندازی میشه!ولی نه به احتمال ۱۰۰ ٪!شرمنده!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 12:13 PM  توسط فاطمه ق | 
میدونم گفتم دیگه نمیزارم چیزی و اینا.ولی اینو گذاشتم که بگم من این وبلاگو برای رفع هر گونه سوء تفاهم بستم.امیدوارم بستنش سوء تفاهم های جدیدی ایجاد نکنه!بازم ببخشید!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 10:58 PM  توسط فاطمه ق | 
سلام؛

این آخرین اپ این وبلاگ احمقانه است.یه وبلاگ واقعا احمقانه نوشته شده توسط یه کله پوک.

اینجا از همه خداحافظی میکنم.از همه اونایی که اینا رو خوندن.و عذر خواهی میکنم اگه این خزعبلات باعث ناراحتی کسی شد.یا دل کسی رو شکست.یا از همه بدتر باعث شد که عزیزانی از من تعجب کنند یا ناراحت بشن.من از همه معذرت میخوام واقعا از اعماق وجودم!!!!این بچه کوچولوی احمق رو ببخشید!واقعا ببخشید.کوچکی و خردی ذهن منو به بزرگی و بزرگواری خودتون ببخشید.شرمنده!!!! یه چیزی رو به همه (همه ی همه)اطمینان میدم!تمام این مطالب بدون غرض ورزی بود!هیچ نیت سوئی در کار نبود(چه از اون لحاظ چه از این لحاظ)فقط با بر و بچ دور هم بودیم.خواهش میکنم راجع به من پیش داوری بدبینانه نکنید.

در آخر عزیزانی که منو لینک کردن پاکش کنن.این وبلاگ به پایان رسید.

خداحافظ.وببخشید

با احترام                    

مقزف                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 11:54 AM  توسط فاطمه ق | 
سلام؛این یه آپ پر از حرفای نگفته ای که تو دلم مونده؛اولش یه عالمه ماجرا و قصه است ولی آخرش دلچسبه که بعد از خوندن ماجراها حالیتون میشه!!!!

نقل است روزی یکی از یاران امام صادق قصد سفری داشت؛نزد حضرت رفت تا استخاره ای در این باب بکند.حضرت استخاره کردند و فرمودند خیر نیست!نرو!مرد مجددا درخواست استخاره کرد و باز همان شد. برای سومین بار همان هم همان شد.مرد از از امام اجازه خواست و از محضر ایشان بیرون رفت.در آخر(اگه بخوام کشش ندم)مرد به سفر رفت و سود کلانی کرد و برگشت (سود خیلی خیلی زیادی کرد!)و به امام گفت من معنی آن استخاره را نمیفهمم!(کجای این سفر بد بود؟؟؟)امام در جواب فرمودند یادت هست یک صبح در کاروانسرا به خاطر خستگی دیر از خواب بلند شدی و نماز صبح آن روزت به قضا رفت؟ گفت آری؛فرمودند آن نماز صبح به تمام این سود هایت می ارزید(اگر قضا نمیشد).


قضیه حلی نت رو که تو باغ هستید؟خوب من رفتم و سوم سری ۲ شدم اما این وسط یه چیزایی هست که منو آزار میده ؛قبل از رسیدن به نتیجه اخلاقی باید بگم که من قبل از این مسابقه میخواستم برم یزد و بین این و یزد دودل مونده بودم!!!که استخاره کردم واسه حلی نت رفتن و جالب اینجاست که بد اومد! میتونم بگم که ۶-۵ بار حتی استخاره کردم و همش عین هم!آخری تو تفسیر نوشته بود نرو! به هدفت نمیرسی!!!دیگه خدا از این رک تر بگه؟ حلاصه در کمال دپرسی از اینکه لایق نبودم تو یه حلی نت شرکت کنم بار سفر یزد رو بسته و عازم(شایدم عاظم؛شایدم عاضم؟! کدومش؟؟؟) بودیم!!!چهار ساعت مانده به حرکت قطار همان طوری که قبلا گفتم زد و حرکت ما کنسل شد!بعدشم که دعای مادر و بعدشم که حلی نت!


سر اعلام نتایج باورم نمیشد!فکر کن اولین دوره ای باشه که میای حلی نت و پیروز و فاتح بر میگردی ! از خوشحالی و ذوق و شوق درونی داشتم کبوتر میشدم(بال در میاوردم)این شادی با من بود تا پایان مسابقه.                                                                                                                                گاهی اوقات وقتی یه جا منتظر میمونی از اونجایی که دلت میخواد یه جوری خودتو سرگرم کنی به کارای اون روزت و وقایع اون روزت فکر میکنی اگه ته کشید به دیروزی هام سر میکشی!نه؟خوب من هم همونطوری که منتظر مامانم بودم به کارای اون روز و دیروزش فکر میکردم.به بعضی اوقات و به بعضی حس شیشم ها!اولش با شک و تردید داشتم فکر میکردم که ن از دستم ناراحتند ولی وقتی خیلی به یه چیزی فکر کنی حتی اگه نظرت هم خلاف اون باشه بازم اون تو ذهن و روحت ریشه میکنه و هی به یادت میاره که منم هستم!و من هم هی به این که شاید کار بدی کردم که از دستم ناراحت شده؛و حی به احتمال های وجود اون کار فکر میکردم.آخر هم به به نتیجه ای رسیدم ولی دارم فکر میکنم چرا فقط من؟!!!!و دارم به یه نتایجی میرسم و تصمیم برای انجام یه کاری گرفتم که برای این هم ۶-۵ بار استخاره کرفتم و خوب اومد تو یکی شم گفت صادق باشید در همه جا و هر حال!منم قراره باشم ! فقط کمک!در حالت عادی جونم واسه چهار کلمه حرف عادی زدن باهاش در میاد حالا قراره یه چیزی تو مایه های قصه حسین کرد شبستری براش تعریف کنم.به خدا حاضرم بگیره منو بزنه ولی از این عذاب وجدان راحت شم!خدایا کمک!


خوب؛ به نوشته ها که دقت کردید!؟من فکر میکنم که مثل همون صحبه امام باشم؟!فقط پارامترها تغییر میکنن!اون نماز صبح اش رفت منم که اونجوری شد!اگه هم مقامی آوردم به خاطر اون رضای مادرست! وگرنه ما که خسی بیش نبودیم!!!!

خداوندا مارا عاقبت به خیر بفرما!خدایا گناهانمان بریز ولی آبرویمان نریز!آمیییییییییییین!

اوه راستی اصلا دلچسب نبود نه؟

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 11:39 PM  توسط فاطمه ق | 
سلام این آپ یه آپ خیلی طولانی و قشنگ بود ولی یادم رفت کنترل+سی بزنم و همش رفت!!! اولش شوک شدیدی بهم وارد شد!چون از تمام دبیران محترم و گرامی با توضیحات اضافه حدودا یه ساعت نشسته بودم و از تک تکشون!!!!! عذر خواهی کرده بودم!با همه جزئیات!!!دارم فکر میکنم که از بلاگفا متنفرم!!!!خلاصه کلام:نشستم و دارم از اول می نویسم!۴ روز تعطیلی مفت دارم!یزد که نرفتم(مامانم در آخرین لحظه نظرش عوض شد منم تریپ اویس قرنی و اینا شدم و به حرف مادر گوش کرده و نرفتم!!!) و اگه به اندازه تار مویی احتمال داشت که برم حلی نت اون تار مو رو هم چیدن!!!(هم گروهی خودم که سومه!و امتحان داره!یکی تک بود تا اومدم با اون برم همگروهی دار شده بود!!!)پس در کمال علافیت (دروغ چرا درس دارم ولی حس خوندنش نیست!!!بعد از شوک حلی نت!)نشستم و دارم از اول مینویسم البته اگه میشد برم حلی نت الان داشتم برنامه می نوشتم نه وبلاگ!بگذریم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 5:38 PM  توسط فاطمه ق |